هیچی لذت بخش تر از دیدن یک دوست قدیمی اونم بعد 14 سال نیست! وقتی برای اولین بار توی Facebook اسم سارا رو search کردم اصلا امیدی به پیدا کردنش نداشتم! کلی خیالبافی کرده بودم، اینکه سارا رو پیداش میکنم و بعد همو می بینیم و خاطرات بچگی هامون رو دوباره زنده می کنیم و کلی از یادآوری اون روزا می خندیم. هیجان زیادی داشتم، چشامو بسته بودم و تو همون چند ثانیه چند تا چهره ی مختلف از 22 سالگی سارا ساختم. نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی چشامو باز کردم صفحه load شده بود و تصاویری از سارا های مختلف روی مونیتور نقش بسته بود. یه نگاه اجمالی کافی بود تا بتونم سارا رو بعد 14 سال شناسایی کنم. خودش بود، خود خودش! با چشمای ریز، صورت گرد و موهای مجعدش که اون موقع ها میگفتیم " مو منگولی" . ضربان قلبم رفته بود بالا و به شدت هیجان زده بودم. آخه این دختر سارا بود، سارایی که برای من نمادی از روزهای قشنگ کودکیم بود. سارایی که با همه فرق داشت، سارایی که وقتی من کلاس اول دلتنگ مادر میشدم بغلم می کرد و منو می بوسید. سارایی که همیشه مقنعه اش رو کج میذاشت و عاشق کاپشن صورتی رنگش بود. برای یک لحظه تمام خاطرات قشنگ اون دو سال از ذهنم گذشت و بغض سنگینی راه گلومو بست. چه زود بزرگ شدیم و چه زود اون روزهای قشنگ رو پشت سر گذاشتیم، روزهایی که پر بود از شادی، سرودهای دسته جمعی، نقاشی های رنگارنگ، مدرسه ی موشها، سرمشق های خانم والا و نیمکت های پر سر و صدای کلاس! فورآ مامان رو صدا کردم، می خواستم یکی بهم اطمینان بده که اشتباه نمی کنم هرچند که از ته دلم مطمئن بودم. مامان هم براحتی اونو شناخت! به سرعت روی عکسش کلیک کردم، وقتی دیدم ایران زندگی نمیکنه کمی حالم گرفته شد. یک ساعت تمام فکر کردم و بالاخره پیغام کوتاهی نوشتم. اون شب تا صبح خوابم نبرد و حسابی توی خیال فرو رفتم. صبح اول وقت باکسم رو چک کردم ، هیچی توش نبود. شب هم همینطور. صبح روز بعد هم هیچ پیغامی از طرف سارا نداشتم. داشتم کم کم نا امید میشدم، شب برای آخرین بار قبل از خواب باکسم رو باز کردم و دیدم جواب داده، جیغ خفیفی کشیدم اما پاسخ سارا منو میخکوب کرد : Sorry, I can't speak Farsi
همین! کوتاه و مختصر! برام عجیب بود، چطور ممکنه کسی که پدر ومادری ایرانی داره و حداقل تا 8-9 سالگی هم ایران زندگی کرده نتونه فارسی حرف بزنه؟! حسابی خورد توی ذوقم! به انگلیسی براش نوشتم و گفتم که من شیرینم، و از خاطرات روزهای قشنگی که با هم توی مدرسه داشتیم تعریف کردم. این بار زودتر جواب داد ولی باز هم کوتاه! گفت که اشتباه گرفتم و هیچوقت ایران نبوده! ولی دروغ می گفت، منم دست بردار نبودم، آخرین بار ازش پرسیدم که خانم دکتر خ آیا مادرش نیست؟ که حتی جوابم رو هم نداد! به همین راحتی! میدونم که خودش بود! ولی عوض شده بود و من نمی خواستم باور کنم. نمیدونم شاید از گذشته ی خودش گریزون بود، شاید از از ایرونی بودنش خجالت میکشید، شاید هم واقعآ اون خاطرات از ذهنش پاک شده بود اما هر دلیلی که داشت چه راحت سارای 22 ساله ی امروز تصویر قشنگ و دوست داشتنی سارای 14 سال پیش رو خراب کرد و رفت!
بگذار هر روز رویایی باشد در دست
بگذار هرروز عشقی باشد در دل
بگذار هرروز دلیلی باشد برای زندگی . . .
خلاصه امروز روز خوبی بود چرا که علاوه بر خاطره ی خوب پارک وی ، مائده هم در مورد پیانیست به مراد دلش رسید.نسا جناب شیکر رو زیارت کرد و منم با گرفتن بالاترین نمره ی کلاس حسابی کیفور شدم ! البته از هول شدن آقای م وقتی منو دید کلییییییی همه خندیدیم
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست ...
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم ٬ پررنگ ها را می بینیم ٬سخت ها را می خواهیم .غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند ٬ بی رنگ می مانند و بی صدا می روند...
ازتون میخوام دعا کنین٬ از ته دل برای سلامتی یه مرد بزرگ دعا کنین !
امروز یه روز مثل بقیه روزا بود.ساعت شش ونیم از استرسی که واسه کلاسهای خانوم ش داشتم از خواب بیدار شدم.اما خسته ی خسته ! بخصوص که این کابوس لعنتی هم مثل همیشه با من بود و هست ! درسم رو مثل همیشه خونده بودم.مثل همیشه خانوم ش با همون اخمای همیشگیش وارد کلاس شد٬یه مقداری ژست گرفت برامون و بعد کمی فریاد زدن و " این دیگه چه جور درس خوندنیه " شروع کرد به درس دادن. ۹ کلاسم تموم شد و تا کلاس بعدی ۴ ساعتی وقت داشتم٬ترجیح دادم بیام خونه.خانوم آز شماره ی یه دکتر پوست خوب رو برام گرفت ولی خانوم منشی که مثل همه ی منشی های دیگه با کلی عشوه و ناز حرف میزد ٬برای دوشنبه بهم وقت داد ! احساس می کنم هر روز که میگذره و دونه های قرمز روی بدنم زیادتر میشه من زودتر به مرگ نزدیک میشم(هنوز هم مثل بچگی هام از هر نوی بیماری می ترسم)پانتی به حسین زنگ زد و اونم گفت به شیرین بگو یه حساسیت ساده است . بهرحال فردا با پانتی میرم دکتر تا تکلیف این دونه های لعنتی هم هر چه زودتر معلوم بشه.
این روزها هیچ حال خوبی ندارم.روحیه ام بد جوری ضعیف شده و این کابوس لعنتی هم همیشه با منه.وقت درس خوندن٬غذا خوردن٬خوابیدن و حتی خندیدن ! اینقدر به این کابوس لعنتی فکر کردم که تصویرش همیشه جلوی چشامه ! وای اگه به واقعیت تبدیل شه من میمیرم ! چه ساعتها ٬ دقایق و ثانیه های بدی ! پر دلواپسی ! ولی خب هیچ کاریش نمیشه کرد فقط باید سعی کنم اینقدر بیش از حد حساس نباشم(سالهاست که دارم سعی می کنم ولی ...)
بگذریم ٬ دیشب فیلم 8mm رو دیدم.فیلم خیلی تلخی بود ٬ تلخ و بی نهایت سیاه ! و بازی نیکلاس کیج معرکه بود.اینقدر این فیلم اعصاب بهم ریخته ی منو بیشتر بهم ریخت که آخر فیلم منم حس و حالی مثل نیکلاس کیج داشتم. اگه اعصاب آرومی ندارید توصیه می کنم این فیلم رو نبینید !
دیشب اولین قسمت سریال مدار صفر درجه پخش شد.به نظر میاد سریال خوبی باشه٬سریال خوبی هم نباشه حضور شهاب حسینی ٬ مسعود رایگان و رویا تیموریان برای من کافیه تا هر دوشنبه این سریال رو دنبال کنم.توصیه می کنم شما هم ببینید !
برنامه ی جالب " شب شیشه ای " دیشب یه مهمون خیلی خیلی عزیز داشت : مرضیه برومند ! و من واقعا عاشق این خانوم هستم٬بخاطر خونه ی مادر بزرگه و مدرسه ی موشها که امروز یادآور خاطرات شیرین دوران زیبای کودکی ماست. به مناسبت حضور ایشون چند صحنه از مدرسه ی موشها پخش شد و من خیلی خیلی لذت بردم ! یاد کپل ٬ عینکی ٬ نارنجی ٬ و سرمایی بخیر ! یاد روزای خوش کودکی و بی خبری بخیر !
خب دیگه باید برم ٬ دیروز مجله ی فیلم خریدم ولی هنوز بهش نیگاه ننداختم.یه شعر هم می نویسم از شاملو ی عزیز ٬ قصه ی دخترای ننه دریا رو همه شنیدیم فقط آخرش رو می نویسم :
جم جمک برق بلا
طبل آتیش تو هوا !
خیزخیزک موج عبوس
تا دم عرش خدا !
نه ستاره نه سرود
لب دریای حسود ٬
زیر این طاق کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود !
یا مقلب القلوب !
بهار که جلوه ی آسمان بر خاک است،دست پرورده ی توست.اینک که پس از یک زمستان سردی و بی برگی دست توانای بهار در کار رستاخیزی در زمین است،چشم دل ما را نیز به بعثت دوباره زمین باز کن و به تماشای جلال و جبروتت ببر.
یا محول الحوال !
طعم بهار و رازهای رنگارنگش را به ذائقه جانمان بچشان و بهار روح بخش را آغاز راهی قرار ده که انجامش جنت الماوا باشد.
یا مدبر اللیل والنهار !
بهار دوست داشتنی با آواز پرندگان در راه است.در آستانه بهار ، سخاوت آسمان ، پاکی دشت،سادگی طبیعت و صفای بهار را به جان و دلمان ارزانی کن و دعای قنوت سالکان - حول حالنا الی احسن الحال -را در حق همه ی بندگانت اجابت کن.
" سال نو مبارک "
وقتی عقیده ، عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب ،
مهتاب تلقی
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است...
" عمید صادقی نسب "